امر به معروف و نهی از منکر
واجب فراموش شده اسلام
درباره وبلاگ


سلام
السلام علیك یا فاطمه الزهرا
تسلای دل حضرت زهرا صلوات

مدیر وبلاگ : حمید
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
همین الآن برای امام زمان(عج) چند تا صلوات می فرستی؟ خسیس بازی در نیاری ها!!








نهی از منکر در میدان تجریش با چاشنی مهربانی!

گاهی مجبور می شودم به خاطر ترافیک با تاکسی های تجریش به دانشگاه بروم

دیروز یکی از این روز ها بود

تاکسی قبل از میدان زد بغل تا مسافرها پیاده شوند

در حال پیاده شدن چشمم افتاد به دختری که دست در دست پسری قد بلند داشت و در حالی که هیچ چیز روی سرش نبود خرامان قدم می زد

شاید کار درستی نبود ولی ارادی هم نبود

از تعجب ناخود آگاه دوباره نگاه کردم تا از چیزی که دیدم مطمئن شوم

مطمئن شدم!

اعصابم خیلی خرد شد

زیر لب لا اله الا الله و استغفرالله می گفتم

نتوانستم با خودم کنار بیایم

مسیرم را عوض کردم و با قدم های بلند دنبالشان رفتم

یکی دو دقیقه طول کشید تا آن سمت خیابان بهشان رسیدم

اول خواستم با عصبانیت و تشر به پسر بگویم که خودش و دوستش را جمع کند!

اما بعد یاد حدیثی افتادم از امام رضا علیه السلام

با این مضمون که با خوشرویی می توان مردم را بنده خود کرد

لحظه ای ایستادم و از امام عصر عجل الله فرجه طلب کمک کردم

رفتم جلو و به پسر سلام کردم

خیلی مهربان سلام کرد

من هم دستم را جلو بردم و دستش را گرفتم و به نشانه ی دست دادن کمی تکان دادم

گفتم :

حجاب این خانوم اصلا خوب نیست

بلافاصله برگشت و به دختر گفت:

حجابتو درست کن

گفتم:

نه در شان ایشونه و نه در شان شما

با لبخند نگاهم کرد و دستم را که هنوز در دستش بود فشرد

گفت:

واقعا از تذکرت متشکرم

گفتم:

خواهش می کنم. وظیفم بود

با دست به شانه اش زدم و گفتم:

یا علی ع

و رفتم

همه چیز از آنچه فکر می کردم ساده تر و عادی تر بود

دیگر فهمیده ام که درست در لحظه ای که تصمیم می گیری امر به معروف کنی سنگین ترین حملات شیطان به قل و فکرت شروع می شود و تا دقایقی بعد هم حتی ادامه پیدا می کند

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

بحث در مترو ( اگه همه آزادن، بچه حزب اللهیم آزاده که تذکر بده)

یکبار در مترو بودم و تصادفا توفیق پیدا کردیم در خدمت یه (انشالله)زوج جوان باشیم.

این برادرمون خیلی احساس صمیمیت خاصی با اون خواهرمون میکرد و خیلی راحت هر کاری به ذهنش میرسید میکرد!

البته خیلی ام تا ته ماجرا نرفتن ولی در حدی بود که من واقعا دیگه نمیتونستم چیزی نگم. اخه این برادرمون علاوه بر نزدیکی بسیار زیاد به همراهشون به انگشت میزد نوک دماغ آبجیمون و فضای خیلی بدی تو مترو درست کرده بودن.

فکر کردم چی بگم که دعوا نشه ولی اینم خودشو جمع کنه

رفتم جلو آروم در گوش پسره گفتم کدوم ایستگاه پیاده میشی؟

گفت : به شما ربطی داره؟

گفتم : من علم و صنعت پیاده میشم ، اگه میشه تا اون موقع تحمل کن…!!!

کمی صداشو بالا برد گفت به شما چه ربطی داره؟

اینجا دیگه همه مترو داشتن ما رو نگاه میکردن

گفتم برادر یعنی من حق ندارم به شما بگم این کا رو نکن؟

گفت : آره به تو چه؟

گفتم اونوقت تو حق داری هر کاری بکنی؟

گفت مگه چیکار کردم؟

گفتم بحثو عوض نکن . اگه آزادی که تو هر غلطی میخوای بکنی. منم آزادم هر چی میخوام بگم. چرا بهت برمیخوره؟

اینجا یه پسر جوونی بغل دستم بود به من گفت آقا به شما ربطی نداره

گفتم اگه اون آزاده هر کاری بکنه منم آزادم. مگه اینکه این آقا بگه یکیمون حق داره دیگری رو محکوم کنه و محدود که اونوقت من میگم حق با کیه….

یکی از مسافرا هم که آدم تپلی بود پشت من در آمد گفت آقا والا ما چینم بودیم تو مترو با هم اینکا را رو نمیکردن(خطاب به اون زوج(ایشالله) جوون)

یارو گفت حالا چیه این آقا گیر میده؟

اون مرد تپل گفت الان تو هفته امر به معروفیم!

خودمم نمیدونستم!

ولی مجموعا خوب بود احساس کردم مردم خیلیاشون ناراحت بودن از کار اونا ولی جرئت حرف زدن نداشتن….

و این استدلالم که اگه همه آزادن بچه حزب اللهیم آزاده استدلال خوبی به نظر میرسه هر چند کاملا تصادفی به ذهنم رسید….

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

تذکر از نوع گوشی در مترو

طرفای مترو نواب بودم می خواستم برم سوار اتوبوس های بی آر تی بشم که اون سمت خیابون یه دفعه چشمم به یه خانومی که در حال پیاده شدن از تاکسی بود افتاد که گوشاش بیرون مقنعه بود،

پیش خودم گفتم برم،نرم..(چون میخواستم به ناهار سلفمون برسم)، بالاخره تصمیم گرفتم که برم

همینجوری تو خیابون به اون شلوغی راه می رفتو یه نفرم بهش بر نمی خورد

خلاصه وارد مترو شد، منتظر یه فرصت بودم که بهش بگم، مترو هم شلوغ تا اینکه از گیتم رد شدیمو بالاخره قبل از پله برقیا گفتم:

ببخشید خانوم میشه گوشتونو بکنید داخل مقنعتون؟

اولش چون سرم پایین بود پایینو نگاه کرد و گفت: چی؟

منم دوباره جملمو تکرار کردم و اون شنید و رفت.

همین که رفت اول پله برقی، مقنعشو درست کرد.

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

بحث در مترو ( اگه همه آزادن، بچه حزب اللهیم آزاده که تذکر بده)

از دانشگاه داشتم بر می گشتم خونه که، تو پله برقی خروجی مترو گلبرگ،چشمم به یه خانم با تیپ ورزشکاری، به همراه اینکه شالشو پشت گوشش انداخته بودافتاد. پله برقی که تموم شد با سرعت بالایی از گیت خروجی رد شد وبه سمت درخروجی رفت.منم یه قسمت از مسیرو دویدم تا اینکه جلوی در خروجی مترو در حالی که کسی بغلش نبود، بهش گفتم خانم وضعیت حجابتون اصلا مناسب نیست،اون گفت بله؟!( طوری که نفهمیده باشه چی گفتم)

این دفعه بهش گفتم خانوم خاهشا گوشتونو بکنید تو (دراین لحظه یادم رفته بود که اونی که رو سرشه اسمش چیه!!)

اونم سریع در حین گفتنم سریع درست کرد.

منم بهش گفتم دستون درد نکنه (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

اونم گفت خواهش می کنم(!!)

اینجا بود که خدا رو شکر کردمو رفتم سوار تاکسی شدم.

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

دختر، تو ناموس خدایی

کی دوسالی می شه دست و پاشکسته و با خوف و رجا دارم این کار رو انجام می دم

امروز یک خانمی رو دیدم بسیار بسیار چیتال پیتال

داشتم می رفتم طرفش که توی ازدحام گم شد

دست و پام لرزید و گفتم تقصیر خودت بود که این پا و اون پا کردی هی

توی یکی از ایستگاهها دوباره به طرز عجیبی جلوم سبز شد

به خودم گفتم: خجالت بکش خدا حجت رو بر تو تمام کرده

رفتم کنارش

بسم الله گفتم

با دست زدم به شونش و سلام کردم

گفتم می تونی دو دقیقه وقتت رو بهم بدی؟ دستم رو از بازوش بر نداشتم و به

عمق چشماش خیره شدم

روش رو کرد اون ور و به همراهش لبخند زد!

انگار دوزاریش افتاده بود

بعد پرسیدم کدوم ایستگاه پیاده میشی؟ گفت: هفت تیر. گفتم: خب منم طالقانی

پیاده می شم، پس وقت داریم!!! بعد بهش گفتم: یه سوال دیگه بپرسم؟ گفت: بپرس، با

دست به صورت و موهای فشن و رنگ کردش اشاره کردم و گفتم: تا حالا فکر کردی

توی این چیدمانی که واسه خودت انتخاب کردی، رضایت خدا کجا قرار می گیره؟؟؟

خندید و سرش رو تکون داد وگفت: نه! تا حالا فکر نکردم

بعد گفتم تو راه که داشتم کنارت میومدم خیلی دلم شکست آخه همه ی مردا

داشتند با یه نگاه بدی خواهرم رو یعنی تو رو دید می زدند

دختر تو ناموس خدایی!

بعد گفتم: به دینمون معتقدی؟

گفت: آره

گفتم: تو دین ما، من خواهر تو ام

دوست دارم هوای هم رو داشته باشیم

تشکر کرد و گفت که اصلا ناراحت نشده از حرفای من

رسیدیم طالقانی

دوباره دست گذاشتم به بازوش

گفتم: من رسیدم، خداحافظ

برام دست تکون داد.

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

زن راننده بی حجاب

2

ترافیک بود و سرعت ماشینا پایین

با این رفیقمون دوباره بحث ضرورت امر به معروف و ... این بحثا رو شروع کردیم.... از اینایی که معمولا هیچی از توش در نمیاد!

گفتم حاجی انصافا خدا ما رو مورد عنایت قرار میده اگه چیزی نگیم!

حرف زدن که فایده نداره

دوستم سرعتشو کم کرد تا این خانم با ماشینش اومد کنارمون

شیشه ماشین رو پایین دادم گفتم : خانم روسریتون افتاده ظاهرا. یه چیزی گفت ولی من نشنیدم

بعد از بغلش رد شدیم و لاین ما سریع تر رفت جلو

چند ثانیه بعد که دوباره ماشین هامون به هم رسید دیدم روسریشو تا جلو آورده جلو .

کلی خوشحال شدیم . گفتم شاید واقعا نفهمیده بود روسریش افتاده!

البته نکته جالب دیگه این ماجرا اینه که اگه تو امر و نهی سعی کنیم طرف رو مقصر معرفی نکنیم معمولا طرف بهش برنمیخوره و مقاومت نمیکنه.

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

زن راننده بی حجاب

1

یه بار با داداشم داشتیم میرفتیم خونه و کنار این اتوبان در حال ساخت و توسعه صدر ترافیک بود

دیر وقت بود و ترافیکم رو اعصاب

اومدیم از بغل یه ماشین نسبتا مدل بالا رد بشیم که دوباره متوجه بی حجابی کامل (افتادگی روسری) راننده ماشین بغلی شدیم.

این بار شیشه بالا بود و من با اشاره دست به خانمه اشاره کردم که روسریتونو افتاده و درستش کنید

خیلی سریع درست کرد

غیر قابل چاپ:

به نظرم این ایده برای این مورد نو ظهور خیلی جواب میده

حق به جانب بودن موقع تذکرم باید حتما اعمال بشه! (در تقابل تجربه پایینی)

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

صدقه مستحب است و حجاب واجب!

کنار دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه مادر دست در جیبش کرد و پانصد تومان به دخترش داد و گفت بنداز تو صندوق صدقه دختر رفت و تا برگشت پسری جلوی او و مادرش ظاهر شد با لحنی آرام گفت:

خدا خیرتون بده که صدقه دادید، ولی کاش حجابتون رو هم درست کنید، میشه لطفا؟

مادر که توقع چنین برخورد منطقی ای را نداشت، گفت:بله حتما!

دستش را برد و روسری اش را جلو کشید. دختر هم به تبعیت از مادرش همین کار ار تکرار کرد. پسر تشکر کرد و رفت.

مادر با خودش فکر می کرد تا به حال به این مسئله توجه نکرده بود که صدقه مستحب است و حجاب واجب!

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا



نوع مطلب : امر به معروف و نهی از منکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات